انحطاط غرب و جايگاه ما

 «يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنوا مَن يَرتَدّ مِنْكُم عَن دِينِه فَسَوفَ يَأتي اللهُ بِقومٍ يُحِبّهُم و يُحِبّونَه أذِلّةً عَلَى المُؤمِنين أَعِزّة عَلى الكافِرين يُجَاهِدون فِي سَبيل الله ولا يَخَافُون لَومَة لائِم ذَلِك فَضْلِ الله يُؤتِيه مَن يَشَاء واللهُ واسِعٌ‌عَلِيم »                                                                       ( مائده- 54)

      پس‌از فراغت‌ ‌ازمسئوليت سردبيري‌ روزنامه‌ تصميم گرفته بودم مدتي به جاي نوشتن‌هاي پي درپي بيشتر مطالعه و تحقيق کنم و بينديشم تا زمان نگارش فرا رسد اما اين بار يکي از دوستان عزيز تحريريه «برداشت اول» از بنده خواست يادداشتي در باب «افول غرب» بنويسم،که مخالفت نکردم. واقعيت اين است که بنده هرچند به صعود و افول تمدنها چنانکه در قرآن مجيد اشاره شده و جامعه شناسان از زمان ابن خلدون بدين سو به تفصيل درمورد آن سخن گفته‌اند اعتقاد دارم و حتي نشانه‌هاي افول به اصطلاح‌تمدن غرب را چنانکه اشپنگلر دراوايل قرن اخير تشريح کرد و پس ازاونيز به کرات در مورد آن سخن به ميان آمده است مي‌پذيرم اما نگاه نگارنده به‌جزئيات‌ اين مهم قدري متفاوت است.ازاين منظر باوجود سقوط نسبي آمريکا تمدن غرب به معناي عام کلمه ماداميکه بيداري اسلامي به اهداف خود دست نيافته است سيطره خود را برجهان حفظ خواهدکرد و با توجه به روند موجود درآينده نزديک نبايد منتظرآن باشيم واساساً ما بيش‌و پيش از آنکه به فکراضمحلال‌غرب با همه ضعفهايش باشيم لازم است با بهره‌مندي از قابليتهاي دروني خود وقوتهاي جريان مقابل درانديشه ايجاد جايگزيني مناسب براي ساماندهي جامعه بشري و تامين سعادت حقيقي انسان باشيم.

   پس از رنسانس درقرن شانزدهم ميلادي و انقلابهاي علمي و صنعتيِ قرون 17و18 به ‌اصطلاح «تمدن غرب» با محوريت اروپا در جهان غلبه يافت هرچند با توجه به شالوده‌هاي فرهنگي اين تمدن که بر پايه ماترياليسم‌واومانيسم قوام يافته بودند استثمارو استعمار از پيامدهاي قابل پيش بيني آن بود و جنگهاي جهاني اول ودوم –که ميان کشورهاي‌کاپيتاليستي‌غرب ‌آغاز شد-  نيز براي ناظر بيروني که از منظر ديني به تحولات جهان مي نگرد کاملاً قابل درک و تبيين است اما بايد پذيرفت که آنچه غرب را براي مدتي نسبتاً طولاني همچنان محور تحولات‌جهاني نگاه‌داشته است بيشترناشي از فقدان رقيب قدرتمند بوده است‌ تاظرفيتهاي دروني آن .

   آنچه درقرن‌بيستم و بويژه پس از جنگ جهاني دوم تحت عنوان نظام سوسياليستي قد علم کرد و با سقوط شوروي نيز به حاشيه رفت پيش از آنکه رقيبي در مقابل غرب باشد خود شاخه‌اي ازاين جريان به اصطلاح مدرن بود که در قرن هجدهم و نوزدهم درفرانسه و بعد آلمان توسط اشخاصي چون کارل مارکس پرورش يافت و با انقلاب اکتبر1917 در روسيه و بعد در چين و برخي کشورهاي ديگرحاکم شد اما از مباني فرهنگي و تمدني غرب جدا نبود . چنانکه امروزه نيز وقتي سخن از ارتقاء جايگاه غولهاي  ‌اقتصادي آسيا اعم از چين و هند و ژاپن درکنار اتحاديه اروپا ودرمقابل آمريکا به ميان مي آيد منظور تقابلهاي فرهنگ و تمدني نيست هرچند دراثرمشهور ساموئل هانتينگتون ‌تحت عنوان برخورد تمدنها                    (clash of civilizations)   بدين معنا تعبير شده است اما از منظر اسلامي اين روند تنها رقابتي درون تمدني محسوب مي‌شود، تمدني که برپايه‌هايي چون سکولاريسم وماترياليسم‌و به لحاظ معرفت شناختي «پوزيتيويسم» بنيان نهاده شده است.

   اما مسأله مهم در اين ميان اين است که ما مسلمانان بعنوان امت وسط و شاهد که حسب تعاليم قرآني وظيفه هدايت جامعه بشري به سوي حق و حقيقت و برقراري قسط و عدل در سراسر گيتي را برعهده داريم در شرايط کنوني چه بايد بکنيم؟ واقعيت اين است که با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران نهضت بيداري جهان اسلام جهش بزرگي را درمسير خود تجربه کرد لکن تا رسيدن به نقطه آرماني که همانا تشکيل حکومت جهاني و برقراري قسط و عدل اسلامي در سراسر جهان است فاصله زيادي داريم و بايد با تبيين اهداف بلندمدت،ميان مدت و کوتاه مدت و برنامه ريزي و اقدام براي تحقق اهداف در راستاي آن آرمان گام برداريم. پرداختن به اين مهم مجالي فراخ مي‌طلبد اما دراين مقال مي‌کوشم ‌برخي موارد کليدي را که در اين مسير از اهميت خاصي برخوردارند به اجمال توضيح داده و بحث و بررسي‌هاي تفصيلي را به فرصتي ديگر واگذارم.